بشنو

این همه که مرده و پژمرده ایم

این بخشی از صحبت های حضرت استاد علامه حسن زاده آملی در خصوص نیاز بشر به انسان کامل است. ایشان در ادامه صحبت بخش هایی از «مثنوی مولانا» را شرح می کنند و ارتباط این بخش با «ضرورت حضور انسان کامل» را توضیح می دهند.

 

اصل لشکر بی گمان سَروَر بُوَد

قوم بی سَروَر، تَنِ بی  سَر  بُوَد

 

این همه که مُرده و پژمرده‌ای

زان بُوَد که تَرک سَروَر کرده‌ای

 

همچو استوری که بُگریزد ز بار

او سر خود گیرد اندر کوهسار

 

صاحبش در پی دوان کای خیره سر

هر طرف گرگیست اندر قصد خر

 

استخوانت را بخاید چون شکر

که  نبینی  زندگانی   را   دگر

 

 

این همه که مُرده و پژمرده هستیم به این خاطر است که «تَرکِ سَروَر» کرده‌ایم!

تَرک سرور کردیم و قومی بی سَر شدیم و این همه پژمرده و دل مُرده شدیم و من همچو استوری از بار گریختم و سر خود گرفتم در کوه و بیابان و نشنیدم حرف آن صاحِب را که از پی من دوان شد و فریاد زد که: «ای خیره سر! در این بیابان و این کوه از هر طرف «گرگی درنده» در پی جان تو است و چنان استخوان‌ت بخاید که خورد شوی و دیگر زندگانی بنینی!

 

آری دوست عزیز من، آن صاحب گفت که آتش وجود تو از بی هیزمی تلف شود و به ما گفت که از تصرف کردن من مگریز ولی ما نشنیدیم و در این بیابان دهشت زا سر خود گرفتیم و بار نگرفتیم تا کار و بارمان به اینجا رسید! ای کاش ابدال حق را دانسته بودیم! ای کاش همسری با اولیا بر نداشته بودیم!

 

جمله عالم زین سبب گمراه شد

کم کسی ز ابدال حق آگاه شد

 

همسری  از  اولیا  برداشتند

اولیا را همچو خود پنداشتند!

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.