بشنو

شرح و تفسیر

این صفحه شرح و تفسیر محتویات مثنوی با امکان انتخاب بخش‌ها یا تفاسیر مختلف می‌باشد

  • فهرست مثنوی

  • انتخاب موضوع

  • انتخاب محتویات

عنوان شعر
عنوان شعر
آدرس سایت
بدحالان:

کسانی که حال بد دارند. کسی که حال قلبی و روحانی او بد است.

خوش‌حالان:

کسانی که حال خوب دارند. کسی که حال قلبی و روحانی خوب دارد.

مستور:

پوشیده، نهان

تن:

جسم مادی

جان:

وجود حقیقی ما

ـ

مولانا در مثنوی کلمه جان را به معنای آن وجود حقیقی ما و شاید معادل روح به کار می‌برد. در هر صورت جان آن وجود اصلی و حقیقی ما است که سوار بر مرکب تن است و یا در قفس جسم و تن محبوس است.

جانِ جان یا جانان آن وجود مقدسی است که جان همه ما در واقع از آن جان گرفته شده است و صاحب همه جانها اوست. او که از روح خود در ما دمیده است.

ظَنِّ خود:

گُمان خودش، پندار خودش

ـ

من برای هر جمعیّتی از مردم نالیده‌ام. من برای مردمی از خوش حالان و برای مردمی از بد حالان ناله سر داده‌ام. من برای هر جمعیّتی ناله سر داده‌ام ولی هر کس مطابق ظَنّ و گمان خود یار من شد و هیچکس واقعا از درون من اسرار من را جستجو نکرد! هیچ کس اسرار واقعی من را نَجُست و هر کسی مطابق وهم و گمان خودش با من یار شد! اگر چشم و گوش تو نور داشته باشد خواهی دانست که سِرِّ من همان ناله من است و اسرار من از ناله‌های من دور نیست.

من برای مردم و دسته‌های زیادی از بدحالان و خوش‌حالان ناله کرده‌ام. هیچ کس اسرار من را از درون من نجُست و هر کسی با ظن و گمان خودش یار من شده است. اگر چشم و گوش آن نور را داشته باشد اسرار را از آواز من می‌شنود و می‌بیند که سّرِ من از ناله من دور نیست. تن و جان، جسم و روح از همدیگر پوشیده نیستند! اگر کسی در تحت دستورِ دیدِ جان باشد، اگر چشم و گوش تو آن نور را داشته باشد و در تحتِ دستور دیدِ جان باشی خواهی دید که تن و جان یکیست و از هم پوشیده نیستند. خواهی دانست که روح و جسم یکیست و از هم جدا نیستند!

star_border star_border star_border

من به هر جمعیتی نالان شدم

سایت شمس دین

اگر مولانا نی است و صرفا یک رسانه است پس این نوایی که ما می‌شنویم از نی زن است که می‌گوید من به هر جمعیتی نالان شدم. او می‌گوید که برای هر جمعیتی نالان شدم و برای بدحالان و خوش‌حالان زیادی نالان شدم. هر کسی از ظن خود و از نگاه خودش یار من شد و هیچ کس از دورن من اسرار من را جستجو نکرد.

گویی او می‌گوید که من این درد اشتیاق را برای هرجمعیت‌ و هر گروه و هر کسی که گفته‌ام هر کسی و هر جمعیتی  از خوش حالان و بد حالان همه از نگاه خودشان و از ظن خودشان یار من شدند و هیچ کس از درون من اسرار من را جست جو نکرده است. سِرّ من در واقع از همین ناله من دور نیست و اگر آن نور در چشم و گوش باشد می‌تواند اسرار من را در همین ناله‌های من دریافت کند.

تن از جان و جان از تن پوشیده نیست و در واقع تن و جان به هم پیوسته هستند. ولی مشکل اینجاست کسی را دید جان دستور نیست. کسی از نگاه جان دستور نمی‌گیرد. باید با گوش جان شنید و از دید جان دستور گرفت، لیک ما با چشم جسم می‌نگریم و از چشم و گوش جسم دستور می‌گیریم. باید دید جان دستور بدهد.

برای دریافتن سِرّ او که در واقع از ناله او دور نیست باید چشم و گوش آن نور را داشته باشند و باید با چشم و گوش جان شنید و چشم و گوش جان هم باید آن نور را داشته باشد. اینجا صحبت از رازی است و صحبت از سِرّی است که باید آن سِرّ و آن راز را با دید جان دید و شنید.

چطور می‌شود چشم و گوش جان، صاحب آن نور شود تا بتواند آن راز را بشنود ؟

چطور می‌شود آن راز که از ناله او دور نیست را شنید ؟ البته با چشم و گوش جان وقتی که صاحب آن نور باشد. ولی چطور می‌شود صاحب آن نور شد ؟ شاید لازم است تا سینه‌ای داشته باشی شرحه شرحه از فراق تا مولانا بتواند آن درد اشتیاق دوست را برای تو شرح دهد. برای اینکه بدانی او که نوای او از نی وجود مولانا به گوش تو می‌رسد چگونه مشتاق تو است باید که سینه‌ای داشته باشی شرحه شرحه از فراق.

چشم جسم و گوش جسم ممکن است نی را ببیند و مولانا را ببیند و گمان برد که این کتاب مثنوی را مولانا سروده است ! در صورتی که این بانگ نای که از مثنوی شنیده می‌شود آتش عشق است و باد هوا نیست و هر کس که این آتش را در درون خودش ندارد و احساس نمی‌کند نیست باد ! هر که این آتش درون را ندارد و سینه‌ای شرحه شرحه از فراق ندارد نمی‌تواند این بانگ نای را بشنود و هر که این آتش ندارد نیست باد و در واقع آن که این آتش ندارد نیست است.

چطور می‌شود آن آتش را داشت و چگونه می‌توان آن نور را در چشم و گوش داشت و چگونه می‌توان از دید جان دستور گرفت ؟ باید خودش عنایت کند و آن آتش درون را که می‌سوزاند من را و خالی می‌کند سینه را از من، در ما برپا کند. آنگاه که درون این نی از من خالی شد و شنید آن نی که شکایت می‌کند و از جدایی‌ها حکایت می‌کند و آنگاه که به یاد آورد در نیستان بوده است و او را از نیستان بریده‌اند و به این دنیا آورده‌اند آنگاه است که سینه من که از من خالی شده است شرحه شرحه خواهد شد از فراق و می‌تواند شرح این درد اشتیاق را بشنود.

باید خودش عنایت کند و آن آتش درون را بر پا کند. کار ما نیست.

مرتبه فقری مولانا

استاد حمید رضا مروجی سبزواری

حالا این مولانا که به مرتبه فقر و نیستی وجودش رسیده است و به مرتبه نی و نیشکر رسیده است آمده است نزد ما تا پیامی را برای ما بیاورد. آمده است تا برای ما پیامی از اونجا بیاورد.

باز آمدم باز آمدم از پیش آن یار آمدم     چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم

 

از پیش اون یار و از پیش اون وجود مطلق آمدم، من شکرین شدم، رفتم به اونجا، باز گشتم و حالا برای شما پیامی دارم که این مثنوی است. سر دلبر را در حدیث دیگران نقل می کند.

کسی که رفته است آنجا و برگشته است، اکنون دیگر در همه منازل حضور دارد. هم در منازل قبض و هم در منازل بسط. پس می‌گوید جفت بد‌حالان و خوش‌حالان شدم، هم در منزل فراغ و هم در منزل وصال.

هر کسی از ظن خودش و مطابق فهم خودش یار من شد اما از درون من نجست اسرار من.

کسانی که به مقام فنای فی الله می رسند یعنی نی بودن و بعد به مرتبه بقای بالله یعنی نی شکر بودن و بعد بر می‌گردند و برای ما پیامی دارند، از این انسان ها از اون ظرفیت نهاییشون استفاده نمی‌شود.

مردم حرف های ایشان را کامل نمی‌فهمند، برای همین می‌گوید از درون من نجست اسرار من.

سر من از ناله من دور نیست

پس باید آن نور به چشم و گوش بتابد

بلعخره اون معانی باطنی قرآن که از همون لفظ ظاهری قرآن دور نیست از همون متن اون معانی در می‌آید. ولی مثلا من لااله الاالله را یه جور می فهمم و عارف بزرگ ابن عربی چیز دیگری از همون لفظ می‌فهمد. باید انسان به مراتب لااله الاالله درون خوش سیر کرده باشد.

یزکیهم و یعلم الکتاب

اول تزکیه است و بعد علم کتاب یاد دادن

این آتشی است که از قلب من خارج می‌شود ،‌ این باد هوا نیست.

اون ادراکی که باید آتشین بودن مثنوی را بفهمد ، اون ادراک در ما تعطیل است.

کسی که این آتش را ندارد نیست باشد بهتر از هست بودن است.

اگر برای یک حیوان آیات قرآن را بخوانی آیا تاثیر می‌کند ؟! برای ما هم همینجور است !

امتحان خوبی است. قرآن را برداری بخوانی و هر آیه‌ای که می خوانی هیچ فرقی برای تو نمی کند نشان می دهد که اون ادراک در تو نیست، قلب بسته است. همه را یک جور می‌شنود. آیات عذاب ، آیات پاداش، آیات حب خداوند هیچ کدام تفاوتی در تو ایجاد نمی کند. لفظ است که می‌شنویم. همه را یکجور می‌شنویم.

کسی اگر قلبش باز باشد یک صفحه قرآن را تا نصف نمی‌تواند بخواند.

سوالاتی برای تفکر…

این جملات از کیست؟

آیا مولانا است که می‌گوید من به هر جمعیتی نالان شدم؟!

آیا این نی‌ است که می‌گوید من به هر جمعیتی نالان شدم و در مجالس خوش حالان و بد حالان نواخته‌ام و جفق خوش‌حالان و بدحالان بوده است؟ چه کسی است که می‌گوید: «هر کسی از ظَنِّ خود شد یار من»؟ چه کسی است که می‌گوید : «هر کسی مطابق گمان و پندار خود یار من شده است و هیچکس از درون من اسرار من را نجسته است»؟!

سِرِّ من همان ناله من است یعنی چه؟

آیا این ساز نی‌ است که می‌گوید سِرّ من و اسرار من در همین نالیدن و صدایی است که از من می‌نشوی؟ آیا این ساز نی است که می‌گوید: «اسرار من در نواهایی است که از من می‌شنوی اگر چشم و گوش تو آن نور را داشته باشد از نوای من اسرار من را خواهی‌ شنید»؟

چشم و گوش را آن نور نیست یعنی چه؟!

چگونه چشم و گوش من می‌تواند آن نور را داشته باشد؟!

کس را دیدِ جان دستور نیست یعنی چه؟!

چگونه کسی می‌تواند تحت دستور دیدِ جان باشد؟

star_border star_border star_border

محتوای مرتبط

چشم و گوش تو آن نور را ندارد!

استاد حمید رضا مروجی سبزواری

غیر از این چشم سر چشم دیگری داری

غیر از این گوش ظاهری گوش دیگری داری، غیر از حواس ظاهری پنج گانه، حواس دیگری داری. برای اینکه به آن حواس باطنی خودت دست پیدا کنی باید این حواس ظاهری را ببندی. با حس باطن بین می توانی حق را تشخیص دهی. آن اقلیتی را پیدا کن که نور قلب دارند و چشم باطن بین دارند و حق را تشخیص می دهند و از ایشان تبعیت کن.

 

این دهان بستی دهانی باز شد کو خورنده لقمه های راز شد

 

star_border star_border star_border