بشنو

سایه یزدان چو باشد دایه‌اش

می‌بینی که راه حل یک آدم است! یک موجود حیّ است، او بندهٔ خدا است.

راه یک شخص است همانگونه که هر مکتب و راه و روش یا هر کتاب آسمانی را هم یک شخص برای تو تبیین می‌کند. خوب شد که فهمیدیم باید برویم و یک «بندهٔ خدا» را پیدا کنیم و «بندهٔ خدا» را هم بلافاصله مولانا برای ما تعریف می‌کند که: «مرده او زین عالم و زندهٔ خدا» شده است. برو و چنین شخصی را پیدا کن که زنده حق باشد و مرده این عالم باشد!
همانگونه که آن مرغ آسمان سایه‌ای در زمین دارد، یزدان هم سایه یا سایه‌هایی در زمین دارد و برو و یکی از این سایه‌ها را پیدا کن و از طریق این سایه «آفتاب را بیاب» و «دامن شه شمس تبریزی بتاب» و تا انتهای این بخش را بخوانی مولانا به تو خواهد گفت که: «خاک‌شو مردان حق را زیر پا» و خواهد گفت که برو و خاک زیر پای «مردان حق» باش و این حرف مولانا و پاسخ مولاناست برای همه آن پرسشهایی که تا اینجای داستان از خود پرسش کردیم.

«مرد حق» و «سایه یزدان» کسی است که از خود خالی شده است و نیست شده است و وجودش همه از خدا پُر شده است و او سایه‌ای بیش نیست و همه وجودش از آفتاب است. این مفهوم را «ابوسعید ابوالخیر» در رباعی زیر اینگونه گفته است:

 

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست تا کرد مرا تُهی و پُر کرد ز دوست
اجزای وجودم همگی دوست گرفت نامیست ز من بَر من و باقی همه اوست

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.